تبليغاتX
فریاده بی انتها

شنبه چهارم فروردین 1386

---------------...از روی قضا...           (با عرض معزرت از همه دوستان با ادب)

اگر از روی قضاحاکم این ملک شوم     خون صدشیخ به یک مست رواخواهم کرد 

واعظ به کوری چشم تووشیخان دگر     وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

انقدر از محاسه نو ریشان شیوخ دستر ستانم     که فرش این میکده را من زه عبا خواهم کرد

برای اسایش جوانان وطن              لنگه پای لخته زنان شیخ پا به هوا خواهم کرد

دست برده به ریشو گلویشان        به دارو شلاق فنا خواهم کرد

نوشته شده توسط فریاد در 11:57 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

 

سلام بر خاک پاک وطن


--------------------...قصه..

برام از قصه ی تنهایی می گی
برام از درد دوتا ماهی می گی
برام از قشون قشون لشکر غم
از شب کبود تنهایی می گی
برام از خاطره ها قصه می گی
از یه درد بی دوا قصه می گی
برام از دلتنگی بی انتها
از تب فاصله ها قصه می گی
من هنوزم یه صبور بی صدام
من هنوزم یه غریب بی پنام
من هنوزم پر خواهش دلم
من هنوزم یه کویر کهنه پام
برام از غصه نگو ، قصه نگو
برام از عاشق دلخسته نگو
برام از درد نگو ، سرد نگو
برام از عاشق بی درد بگو
حرفی از باد بزن ، داد بزن
حرفی از اسیر دلشاد بزن
از غم راه نگو ، آه نگو
از شب دلگیر بی ماه نگو
من هنوزم یه صبور بی صدام
من هنوزم یه غریب بی سرام
من هنوزم پر خواهش دلم
من هنوزم یه کویر پام
 

---------------------------...تو کی هستی..

تو کی هستی ؟ نمی دونم
از کدوم ایل و تباری
که شروعت زندگی بود
ای که از جنس بهاری
تو کدوم ستاره ای نور
که چشات پر از فروغ
یا کدوم وسعت نابی
که صدات پر از بلوغ
تو کدوم وسوسه هستی
که نبودنت شکسته
از کجای خواب و رویا
شب من دل به تو بسته
می دونم کوچه قلبم
تنگ و تاریک و حقیر ِ
اما کشاکی تو بدونی
که دلم پای تو گیر

نوشته شده توسط فریاد در 11:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم مهر 1385

----------------------...امیر عصر فاجعه...        (شعری از  شاعربزرگ امین اوین منتظره)

مث هميشه اين دلم فراغتو چله نشست
امشب ديگه به خاطرت بغض هزار ساله شكست
امشب صداي شيهه‌ي يه اسب بي سوار مي ياد
به جاي روي ماه تو از جاده ها غبار مي ياد
وقتي نباشي اون بالا ستاره گوشه گير شده
اين جا براي عاشقي هميشه ديرِ دير شده
بي تو توي نقاشي ها هيچ كسي خورشيد نكشيد
هيچ عاشقي تو رويا هم به وصل يارش نرسيد
بي تو تموم عاشقات خيره شدن به آسمون
روي درختامون پر از كلاغ سياه بي شگون
اين جا گلا سر به سر پروانه هامون مي زارن
شاعرانون حوصله‌ي قافيه بازي ندارن
از اين حضور غايبت آينه شكايت مي كنه
تيك تيك ساعت داره باز ما رو شماتت مي كنه
من مي دونم يه روز مي ياي تو اي عزيز بي بدل
با كوله بار عاطفه با مُشتي از شور و غزل
اون موقع از چشمه‌ي عشق به اوج دريا مي رسيم
روزاي خط خورده‌ي من پس كي به فردا مي رسيم؟
من مي دونم كه فرداها طلوع خورشيد روشنه
بتاب كه اين طلوع تو ظلمت و از شب مي كَنه
امير عصر فاجعه! آخر كار ظلمتي
قله نشين من تويي هميشه در نهايتي
تو از تبار نرگسي از نسل ياس و حيدري
تويي كه از دل دل اين ثانيه ها قشنگتري
يه روز مي ياي كه مرهم زماي شاپرك ها شي
رو جا نماز آدما گلاي شب بومي پاشي
خوبِ سفر كرده‌ي من! تو اي هميشه دل پذير
حيثيت مسافرا تو اي عزيز بي نظير
تو نبض تقويم و بگير كه از تو عاشقونه شه
شعله بزن به شعر من بذار برات ديوونه شه

-----------------------...مهربانم شاد باش...        (امین اوین منتظره)
مهربام مهربانم شاد باش
مثل یک کوه قوی و پاک باش
مهربانم سرو باش آزاد باش
چون قلندر رهرو و آگاه باش
مهربانم آرزوی من تویی
سرزمین و آنچه می کارم تویی
مهربانم ساز بی نازم تویی
روشنی و خاطر جانم تویی
مهربانم عاشق رویت منم
تا ابد دربدر کویت منم
مهربانم سیم گیتارت منم
مثل آهنگی و رقاصت منم
مهربانم هر کجا باشم تو در یاد منی
برگ در بادم تو رویای منی
مهربانم قدرت فکر منی
کافر شهرم تو ایمان منی
مهربانم شادیم از آن توست
در شب تار, روشنیم دستان توست
مهربانم زندگیم از بهر توست
من ز خود بیگانه ام باگانگیم در راه توست
مهربانم شوق دیدارت مرا دیوانه کرد
در میان شور مستانه مرا افسانه کرد
مهربانم گرمی دستت مرا سرمست کرد
سیرت پاکت مرا در بند کرد
مهربانم زندگیت بی عشق مباد
اشک ماتم در رخت پیدا مباد
مهربانم خاطرت غمگین مباد
مهر یزدان در دلت کمرنگ مباد

------------------------...هنوز...         (امین اوین منتظره)

خوب می دانی كه در چشمت گرفتارم هنوز
روز و شب خوابم ربودی باز بيدارم هنوز
نازنين با من مگو دل بر كن از تكرار من
گرتو تكرار منی جويای تكرارم هنوز 
گرچه تن زخمی و خاكی در رهت افتاده است
نيست بر آيينه دل هيچ زنگارم هنوز
فاش می گويم به تو ، با من غريبی ات چرا ؟
رمز و راز من تويی ، دنيای اسرارم هنوز
من به پهنای اميد خود گل شوق تو را
در ميان اين كوير تشنه می كارم هنوز
می شناسم مرگ را بی وحشت اما قلب من
می تپد در سينه چون از عشق سرشارم هنوز 
شعر هايم سوخت و خاكسترش در مشت من
باز می بينم تو را معنای آثارم هنوز
 
 
 

 

 

نوشته شده توسط فریاد در 10:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم مهر 1385

------------------...نواولور سادونسن...

یاراویاندم یوخیدون بیر آن قالا قالدم

دوشوندوم که گه دیبسن منی گویب یتیبسن

چوخ قرق اولدوم اوزمده آخی سنن قالان

گونلر اولدی آدون اولدی یادون اولدی

او گوننن که یتیبسن گولریمیز غنچه سنی آشمیری

یاغش لار داحا بیزیم ایلرا یا قمیری

هر ییری غم باسیب قارالار توشوب چولارا

داحی گون گونوزو اولمری اولدوزلار بعلع پارلامری

نواولورسا دونسن اییلر شادخ گدسن منی بیر گوروب سورا

گدسن اوندا قالام آخی ایندی اولمری گوزومون یاشی دورموری

یولا باخ ماخدان دویموری گدیشون افکاریمی قاتبدی منی چوخ

دالی اتبدی.........نواولورسا دونسن..

----------------------------------...منیم دیلیم دینیمدی...(این شعرم برای اون مزدوران  قلم به دست)

منیم اوز دیلیم دینیمدی آذربایجان اولا ایران اولا هر

بیری یوردومدو هر بیر قاریشی اوز جانیمدان

بعلع عزیزدی آذربایجان آدن قانلا یازبلار اییدلر جان

وریبلر قارش قارش توپراقنی آلبلار منیم دیلیم

دینیمدی آذربایجان اولان اولن یریمدی

آذری دیلیمدی هیچ بیر احد منی دیلیمدن قویاماز

منی آرخا آتب ذلت ایچینا سالاماز.آخیر سوزوم بو

اولسون آذربایجان اویاخ اولسون فارسلار بیزه قوناخ

اولسون.آنا یوردوم وار اولسون...

نوشته شده توسط فریاد در 10:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385

------------------------...غریبم...

غريبم و غريبانه زندگي مي كنم
 همه دوست و همراه
 اما غافل كه خنجر از پشت زنند 
 
 نگاهشان فريبنده
 سخنانشان نيشدار
 در پشت نگاهشان يك دنيا كينه و دشمني
 اما ظاهري فريبنده 
 
 در اين دنيا غريبم
سخنم را نمي خوانند
 عشق و محبت صادقانه ام را به حساب حماقت مي گذارند
 انگار كه دشمن ندين ساله هستم 
 
 و غم غريبانه ام را با خود به گور خواهم برد
 غريبن ، غريبم

-----------------------------...خدا نامرده نامرداس...----->(این  تکه شعر متعلق به من نمی باشد و امیدوارم از خوندنش ناراحت نشین)

زمستانه خدا سرده دمش

گرم پاییزش هزار رنگه دمش گرم

بهارش گواراست چون شرابه اخرینش

والی چه فایده در آیین خدا لوتی گری نیست

پس خدا نامرده نامرداس دمش گرم.

نوشته شده توسط فریاد در 11:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385

-------------------------...نسیم..

نسيم از سرمای ترديدهايش می لرزد
نسيم بهار نيست
اگر چه در پاييز شروع شد
در زمستان اوج گرفت
و در بهار همچنان بر من ميوزد...
نه نسيم بهار نيست!
نسيم ياد فراموش شدهء خاطره هاست
بيدار کردن پلکهای به خواب زده ام،
نگاههای طولانی،
و به صدا در آوردن مهر است.
نسيم ستاره هم نيست!
و من اين را خوب می دانم

نسيم از طائفهء خوبان است
نسيم شروع يک لجبازيست
غريزهء پنهان در لا به لای خطهای روشنفکريست
نسيم حرفهای نا گفته ام را حدس ميزند
می داند.
گاهی هست، گاهی نيست
ملايمت بادی گذرا شايد باشد
نمی دانم!
نسيم هم به سراب آزادی دل بسته است
چون من!
و من...
از ويژگی گذرا بودن نسيم ترديد دارم.
که يکی از اين روزها
فقط می آید.

----------------------...می ترسم...

من از بهار و اقاقيا
که روی حصار سنگی ديوارها می نشيند
از آفتاب و زلالی بی حد آب
از روزهای بلند، از شتاب
از خورشيد بيمار پاييزی
از پايان فصلها
می ترسم

من از سکوت می ترسم
ازتکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد
می ترسم

و از اين صبوری من
که بازتاب لحظه های مکرريست
از نوع نقابهای انسانی...
من از بودن پشت نقاب سرد و بی احساس
از شعله های سرکش ديوانگی
مي ترسم

از هنگامی که ميدوی
و هنگامی که خواب آلوده اند
می ترسم

من از آواز نوازشگر دستان او
چشمان صميمانهء او
از دست سوزندهء مشتاقش
مهربانيِ ممنوع
دوستی مضحک
می ترسم

من از قصه های تکراری
مکثهای ناگهانيم
نگاههای مردد
از غزلهای نيمه تمامِ خط خورده
می ترسم

از ابرهای سياه و محزون
نشانه های بغض آسمان
بغض های رفتن
بدرودهای تلخ
می ترسم
می ترسم

-------------------------...بگذرم...

می خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو نديدی و من احساس کردم
تو نشنيدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهايی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ريختم،
برای روزهايی که چه نيازمند تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به ياد آوردم،‌
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهای مرا شکستی
همچون قلبم

می خواهم بگذرم،
!از تو
از عشق ويران کنندهء تو
از منی که با تو بوجون ميامد

بگذرم..بگذرم

نوشته شده توسط فریاد در 10:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم شهریور 1385

-------------------...من اولنده کیم اغلار...

ای اوجا داغلار سایسی قارا

داغلار من اولنده کیم اغلار نه او نه

نه وار یاسیم توتسون نه او قارداشیم

وار باشیم توتسون ای قارا چولر داش

دیبینده بیتن گولر دورمییب آ خان سلر

من اولنده کیم اغلار ...نه او دووست وار

اولومومع یانسین اخ بعلا دونیا یانسن یانسن

.....

------------------------وداع.....

من امشب تا سحر بيدار مي مانم
دلم درياي طوفانيست

 

!نگاهم مي شكافد آسمانها را
و جايت پيش من خاليست


به زير شاخه ي تنها درخت خود
لباس سبز مي پوشم


و با يادت سرودي تلخ مي خوانم
و چاي تلخ مي نوشم

من امشب مشت مي كوبم
به ديواري كه دلگير است


خودم هم خوب مي دانم
براي آرزو دير است!

من امشب داد خواهم زد
دلم لبريز فرياد است


به آتش مي كشم امشب
تمام نامه هايت را...

صدايم باز مي لرزد
من امشب باز هم مستم


تو گفتي هر كجا باشي
من اما در دلت هستم

نوشته شده توسط فریاد در 10:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم مرداد 1385

--------------------...طاقت بریده...

من از همون اولین بیتای عشقت،
فهمیدم میلنگه هر دو پای عشقت،
ولی من دردای تورو به جون خریدم،
آخه با درد دلت خیلی رفیقم،
ندونستم درد دلت فقط نقابه،
پنجره عکسی تو قابه،
به خیالم یه روزی تو میشی عاشق بنده،
حالا اشک چشام داره گریون به اون روزا میخنده،
اگه من خیلی کوچیکم؛ اگه که تنهاترینم،
واسه تو گلخونه دارم؛ پر عشق آتشینم،
منکه از گلبرگ قلبم تورو گلریزان کردم،
بی تو من پژ مرده بودم؛ به تو اطمینان کردم،
از اولین خنده چشمات من گمانم به خطر بود،
ولی نیتم الهی؛ عشق من بی دردسر بود،
دیگه کاسه امیدم شده بی شکل و قواره،
حتی کاسه صبرم هوای گریه داره،
اگه یه روزی تو خواستی، دیگه اینجوری نسوزی،
قول بده یادم بیافتی؛ سنگ قبرم و ببوسی،
آخه تنگه؛ دیگه طاق؛ بریده طاقت من،
بجا انتظار نیستی میرم به سراغ رفتن،

---------------------------...سزا...

نبودي تا ببيني نيستم من
نفهميدي که آخر کيستم من
به اندوه غريبي خو گرفتم
تمام عمر خود را زيستم من

ذخيره کن صدايم را پس از اين
ميان خيمه يک يادگاري
زدم ضربدر به روي هر دو چشمم
نبينم بيش از اينها بي قراري

به دل گفتم : سزاي تو همين است
که تو مهمان اين خانه نبودي
به کنج سينه ام تنها نشستي
اگر چه با منم بيگانه بودي

به ذهن من کنون نقشي نشسته
که مي ماند به جاي پاي عابر

نمي دانم که آن عابر کجا رفت!
قدم هايش نخواهد رفت ز خاطر
براي من چه فرقي دارد آخر
نسيمي شاخه اي را مي تکاند


دلم گنجشک روي شاخه ات بود
کسي او را ز شاخه مي پراند
خيابان ها همه درالتهابند
صداي يک هياهو در کمين است
که بايد مرده اي را جا به جا کرد
سزاي عاشقي آخر همين است

---------------------------------مثل دریا.......

مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا
مثل چشمه تو زلالی؛
مثل شبنم روی گلها
برای صحرای تشنه
تو مثال آب و بادی

قد کوهی ، قد قلعه
چه عظیمی ، چه بزرگی

برق رعدت حیرت انگیز
وصف حالت شعف انگیز .
مثل بارون که میباره روی ناودون
تیک تیکت شبیهه آهنگ بهاری ؛
روح نوازه نغمه هایت ، مثل چهچهه قناری.
تومثال قطره اشگی
روی گونه های عاشق
مثل اون آب حیاتی
واسه ریشه ی شقایق.
مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا ؛
با شکوهی ، دلربائی
...

نوشته شده توسط فریاد در 10:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

------------------------...روزهای رفته..

یادش بخیر دیروز
آنروزهای رفته که از یادمان نرفته

آنروزها که دیده غافل به زیر پا بود
در جان وباور ما شوری دگر بپا بود

شور جوانیه ما آنروزها دگر بود
فکر رسیدن اما ، از شام تا سحر بود

آنروزهای آبی ، آن شوکت جوانی
آن عشق و آن حرارت، تازگی و طراوت

جزء خاطرات دیروز
چیزی نمانده امروز

ازمن چه مانده باقی ، عزلت به کنج غربت
از تو چه مانده بر جای ، افسوس و آه و حسرت.
 

 ------------------------..مثل دریا..

مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا
مثل چشمه تو زلالی؛
مثل شبنم روی گلها
برای صحرای تشنه
تو مثال آب و بادی

قد کوهی ، قد قلعه
چه عظیمی ، چه بزرگی
برق رعدت حیرت انگیز
وصف حالت شعف انگیز .
مثل بارون که میباره روی ناودون
تیک تیکت شبیهه آهنگ بهاری ؛
روح نوازه نغمه هایت ، مثل چهچهه قناری.
تومثال قطره اشگی
روی گونه های عاشق
مثل اون آب حیاتی
واسه ریشه ی شقایق.
مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا ؛
با شکوهی ، دلربائی.

-----------------------------...وقت رفتن..

وقت رفتن

 تو چشماش نگاه نکردم
آسمون چشماشو ابری نکردم
با یه قلب پاره پاره،

 برمی گشتم از دیارشبه یاد اون

 گُل سرخی که می داد به دست یارش
قلب من براش می تپید،

 اون ولی چیزی نمی گفت
توی قلب ساده ی من، باز گُل عاشقی می شکفت
توی دنیایی که داره، آسمون پر از ستاره اس
من ولی دنیایی دارم، که

 شباش فقط خاطره اس
خاطراتی پُرِاز عشق، پُرِ از شادی و خنده
همه لحظه های نابی که دیگه برنمی گرده
همه واژه های این شعر بمونه

 به یادگاری
شاید یک روزی شقایق، بخونه برای یاری

---------------------------...ناجی..

میگن اونکه یه روزی می خواد بیاد، جنسش ازآبی آسموناس
تک سوار جاده های بارونه،هدیه اش یک سبد از ستاره هاس

عطر شکوفه های سیب با نفسش جاری می شه
همه حرفای قشنگ از رو لباش پر می کشه

میاد اون روزی که دنیا خالی از عشق وصفا شه
واسه همدردی با ما حتی گریه بی وفا شه

میاد وقتی که پرنده، تو قفس تنها بمیره
ماهی تو ساحلُ موجی تو دستاش نگیره

گفته میام تا آدما از غصه ها رها بشن
تا دیگه شقایقا اسیر دست باد نشن

می خواد بیاد تا قلبای پاکُ هدایت بکنه
که شب از دنیا بره، خورشیدُ حاکم بکنه

اون میاد، تو دست اون دست مسیح مریمه
اونکه حرفاش مثه فانوس روشنای راهمه

نگاه من تا اون موقع به جاده ی آسمونه
غروب جمعه که می شه، مهمونه چشمام بارونه


---------------------------...با من باش...------>(یکی از بهترین شعر هام که بهترین شعره ماه انجمن شده بود)

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...




 

نوشته شده توسط فریاد در 10:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385

-----------------------..اشتباه..

پاي تو موندن و باختن
اشتباه بود …….. اشتباه بود
از نََِگات رويا مو ساختن
اشتباه بود ………. اشتباه بود
بايد اينو مي دونستم
بايد از تو دل مي كَندم
من به بازيه زمونه
من به گريه هام مي خندم

»ديگه تكراري نداره
شب ُگنگ و پوچ و خسته
زيادي عاشقي كرديم
واسة ما ديگه بسه «
يه روزي از تو و اين شب
خنده ها مو پس مي گيرم
توي هق هق شبونت
گوشه ی چِشات می شینم
ديگه عاشقونه ها مو
حتّي به آينه نمي گم
به شبِ شکسته سوگند
بعدِ اين عاشق نمي شم

------------------------می تونی...

مي توني دريا رو نقاشي كني
توي دريا رو پُر از ماهي كني
بِري و قَد بِكشي تا آسمون
مي توني با موجا آب بازي كني
بشكني حصار غصه و غمو
مي توني شباتو آفتابي كني
هر جا كه خوشت نيومد از كوير
مي توني خشكي ها رو آبي كني
می تونی آره می تونی نازنین
با ُگل رازغي عشق بازي كني
با همين ترانه هاي رنگارنگ
مي توني عاشقا رو راضي كني
مي توني تا آسمون پَر بكشي
واسة ستاره طَنازي كني
مي توني خورشيد و آتيش بزني
براي غربت شب كاري كني
مي توني بهونه باشي تو دلم
دستاي سرد منو ياري كني

--------------------..همیشه دلم می خواست...

هميشه دلم مي خواس
تو روياهات جا بگيرم
يه جوري نیگام كني
كه از نگاهت بميرم
هميشه دلم مي خواس
واسم ستاره بچيني
وقتي كه تنها شدم
تنهائيهامو ببيني
هميشه دلم مي خواس
دست توي دستام بزاري
واسه يكبارم شده
هم پاي چشمام بباري
هميشه دلم مي خواس
برات عزيزترين باشم
ميون اين همه غم
پناه آخرين باشم
امّا تو نيستي و دل
بد جوري غرق خواستنه
مي دونم نيستي و باز
دوباره وقت باختنه .
 

-------------------------...حقیقت همیشه تلخه...

حقيقت هميشه تلخه
يه روزي ميري از اينجا
من مي مونم و يه فرياد
زير بارون تك و تنها
خوب مي دونم كه دل تو
بي قرار دل ما نيس
واسه اين دلِ شكسته
تو دلت يه ذره جا نيس
ديگه دلواپس ُگلها
نمي شيني تا بهار شه
ديگه تو دلت نمي خواد
دل من يه بي قرار شه
منو جاي زاري هر شب
توي قاب خيس گريه
بي تو اين عاشق خسته
نداره حتي يه سايه
خوب مي دونم ديگه نيستم
واسه تو مثل قديما
دارم از غمت مي سوزم
توي اين غربت و سرما
حقيقت هميشه تلخه
تو ديگه منو نمي خواي
يه روزي ميري از اينجا
ديگه پيش من نمي ياي.
 

نوشته شده توسط فریاد در 11:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •